دوازده فروردین
این اندازه کلافه بودنم کاملا طبیعی هست. منتظرم یکی پیدا بشه و یه چیزی بگه، تا هر چی توی دلم هست و تا الان نگفتم رو بگم. مشخصه خیلی خطرناک شدم 😁 از دیشب تا الان دو بار با مامان بحثم شده. هر بار آروم میگم، مادر من این بحث های خاله زنکی رو تموم کن ولی تموم نمی کنه. خدا رو شکر این عید تموم شد. این بحث های خاله زنکی همه جا هست. این منم که نمی خوام به این رفتارها دقت کنم و بخوام پشت سر کسی غیبت کنم.
این چند روز که حالم خوب شده فکر کنم ۵ کیلو اضافه کردم. یعنی با همون سرعت که وزن کم کردم، با همون سرعت هم برگشت. فیلم های که داخل پارک از خودم گرفتم هست. فیلم ها نشون میده، یه مریضی چطور میتونه خشکت کنه و با درمان اون، چطور همه چی به حالت اولیه برمیگرده.....
داشتن همراه یا یار خیلی خوبه. امروز که رفته بودم بیرون، کلی دختر و پسر کنار هم بودن و حرف میزدن، بعد اون چند هفته کسی نبود به حرفهای من گوش بده. یه لحظه به اون دختری که شالش روی شونش بود نگاه کردم. بعد گفتم خدایا ما که اهل این جور روابط نیستم و اینشکلی هم نمیگردیم، خدایا حلالش هم پیدا نمیشه. بعد الان که اینجا رسیدم، میگم من راضی ام به رضای خودش. خیلی وقته این موضوع برام حل شده. اگه کسی هم پیدا نمیشه که حرفهام رو بگم، می نویسم.